کودک بود
و فکرم سوی دیگر در ورای دربهای بسته میسوزد
شب است و کودکی آن سوی در ها از برای تکه نانی خشک میکاود میان برف
شب است و عشق مردست و همان کودک بدنبال همان یک تکه نان خشک میکاود میان برف
شب است و کودک این داستان پشت دکان کوچک اسباب بازی ها نگاهش خیره مانده اشکها یخ بسته میگرید
و دیگر کودکی هم او میان توپ و باربیهای خود غرق است و ز رسم زمان و کودتای مرگ میگوید
شب است و کودک غمگین ما عطر غذاهای پر از خورشید میبوید ورای شیشه ی ویترین رستوران
همان کودک زبانش را به فکر تکه نانش زود می بلعد
و دیگر کودکی هم مرغ بریان را به نیشش میکشد شیرین زبان با خنده میگوید که مادر علم خوشتر باشد از ثروت
...
و کودک کفش در جاهای جاده جای پا داده به دنبال گلیمی خشک کفشی خشک نانی خشک
و این خشکی فقط در دست و چشم مردمان کوچه ی افسوس پیدا بود
این خشکی فقط در روح طاعون خورده ی این روبهان پیداست
...
فردا صبح
از کودک فقط دستش میان برفها پیداست
مردمی کفتار گونه دور نعش کودکی جمعند
<<<<<<<کودک مرد>>>>>>>
